با یه دست اشکامو پاک کردم...
با اون یکی دستم قرصا رو از تو جاش دراوردم...
روی زمین چهارزانو نشستم...
قرصا رو دورم مثل یه حلقه چیدم...
قرص های سپید... کاشی های جیگری...یه دونه شمع سیاه... وعکس تو...
یکی...دوتا...سه تا...
عکست جلو چشمم تار شد...
چهارتا... پنج تا... شیش تا...
بسته های رنگی قرص جلو پاهام خالی افتادن...
یه دفعه باد زد...
شمع افتاد... شمع افتاد رو عکس تو... نه شمع افتاد رو دل من...
سرم گیج رفت... یه نسیم کوچولو موهای پریشونم رو از رو صورتم کنار زد... حس کردم همه چیز تموم شد...
یه دفعه تو اومدی...نمی دونم از کجا اما تو اومدی...
من دوباره تو بغلت بودم...
تو دوباره بهم خندیدی...
با همون دستای مهربئنت اشکامو پاک کردی...
زیر گوشت نجوا کردم: "من دارم می میرم. آره؟؟؟
یه قطره اشک آروم از گوشه ی چشات سر خورد و افتاد رو لبام.
ترس همه ی وجودم رو گرفت. دستاتو تو دستای سردم گرفتم: "قول می دی سرخاکم بیای؟؟"
دوباره تو چشام نگاه کردی...
تو چشام یه آرامش عجیب موج می زد...
داشت همه چیز تموم می شد... داشتم راحت می شدم...
ازم پرسیدی چرا؟؟
- فقط واسه خنده... پس تو هم بخند... به خاطر من...
و تو خندیدی... تلخ ترین خنده ای که در تمام عمرم دیده بودم...
زمزمه کردم: "ببین دیگه نمی ترسم... دیگه از هیچی نمی ترسم... باور کن واسه تو مردن خیلی قشنگه...
تو هیچی نگفتی... فقط نگام کردی...
گفتم: "من هنوز دوست دارم."
مثل همیشه تبسم کردی...
بعد انگشتری رو که تو دستت بود رو دراوردی و تو انگشت دوم دست چپم کردی...
نالیدم: "حیف که چقدر دیره ...
ولی بی خیال برام از گوگوش بخون...
وصدات تو هق هق گریه هام گم شد... می دونستم که دلم برات تنگ خواهد شد...
دوباره پرسیدم: "سر قبرم می آی؟؟؟"
هیچی نگفتی. دوباره شروع به خوندن کردی...
چشمام سنگین شد... برای آخرین بار نگات کردم و بعد چشامو بستم...
چشام باز کردم ... یه فرشته ی مهربون رو دیدم که یه لباس سفید تنش بود... بهم خندید و گفت: خدا خیلی دوستت داره...
به دستم نگاه کردم. جای انگشترت تو دستم حسابی خالی بود...
فهمیدم که تازه همه چیز شروع شده... دیگه از آرامش چند ساعت قبل خبری نبود...
دوباره ترس همه ی وجودم رو پر کرد...
دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم .... نه به خودم و نه به اینکه چه جوابی باید به دیگران بدم...
به گلای رز کنار تختم خیره شدم و به یاد حرف روز آخرت افتادم: بسه دختر، دیگه نمی خوام ببینمت....
|
+| نوشته شده توسط
پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385
|