تبليغاتX
منم می شم مثل خودت
یه نارفیق بی وفا
 خداحافظ همین حالا...

کوله بار بی کسی هایم را به دوش می کشم و سعی می کنم وقتی نگاهت می کنم لبخند بزنم...

چشم هایم را روی تو و عشقم خواهم بست...

سخت است... می دانم... می دانی...

هنوز رد پاهایت روی ساحل به چشم می خورد و من می دانم خانه ای شنی که در ساحل بنا شده پایدار نیست...

پایه اش سست است... می دانم... می دانی...

 

دارم می رم و این وبلاگو همینجوری می ذارم یادگاری...

تا هر وقت که دلم تنگ شد نگاش کنم و یادم بمونه که برای تو از همه چیز گذشتم...

تمام چیزهایی که مرا در بند می کشید...

عشقم احساسم غرورم...

 

ممنون از تمام اونایی که تو این مدت تنهام نذاشتن...

سعید عزیزم که تو این مدت حسابی به نوشته هاش عادت کرده بودم و شب شکن جزئی از وجودم شده

محمد (عاشق دلباخته) که نظرش برام قابل احترامه و می دونم که یه روزی بالاخره نظرش عوض می شه...علی که تو روزایی که حالم خیلی بد بود هوامو داشت...

که بهم یاد داد که هنوز می شه قصه ها رو باور کرد...   Saeid pj

امیر که می دونم تا همیشه عاشق خواهد موند...

 

ساناز همدم همیشگیم شاید تو تمام اون روزای سخت اگه نبود، من هم نبودم

پریسای عزیزم که خیلی وقته ازش خبر ندارم...

بهار که منو یاد پارسال خودم می اندازه...

آتیس که فرصت نشد بیشتر با هم آشنا شیم...

و "تنها" که هنوز اسمشو نمی دونم... اما می نویسم تو را تنها نه تن ها

 

ممنون از آرش که برام خیلی زحمت کشید....

و مرتضی که براش احترام زیادی قائلم ... دیدی بی خیال شدم دیگه هم !!!!!!!!!!!!!

 

ممنون از تمام اونایی که به وبلاگم سر زدن و حتی به عشقم خندیدن و به احساسم اسم ساده دلی دادن...

و ممنون از یگانه عشق زندگیم

 

FARZAD

 

 

 

به خاطر عشقی که تو دلم نشوند...

به خاطر تمام این مدت... به خاطر 29 بهمن که می شه یک سال...

 

و من یادم می مونه تا روزی که زنده م یادم می مونه...

صداتو... سکوت بین واژه هاتو... و حرفای روز آخرتو...

 

با تمام بدیهایی که کردم.... با تمام بدی هایی که کردی...

با تمام حرفایی که زدم... با تمام حرفایی که زدی...

هنوزم برام یه خاطره ی شیرینی و تا همیشه ی همیشه به یادم می مونی حتی اگه کمرنگ بشی....

 

 

|+| نوشته شده توسط پری در شنبه بیست و یکم بهمن 1385  |
 السلام علیک یا اباعبدا...

بی تو دلم آروم نمی گیره

                  کبوتر دل بی تو می میره     

امشب که مست باده ی نابم

                  مشتاق دیدار تو مهتابم

 

                                                              

|+| نوشته شده توسط پری در دوشنبه نهم بهمن 1385  |
 so long you were mine

Suggested by my dear sepideh(avril)

 

I can’t find a reason to let go

Even though you’ve find a new love

And she’s what your dreams are made of

I can’t find a reason to hang on

What went wrong can be forgiven without you

It ain’t worth than living alone

 

Sometimes I wake up crying at nights

And sometimes I scream out your name

What right does she have to take your heart away when for so long you were mine…

 

Please tell me she’s not real and you’re coming to stay…

 

 

|+| نوشته شده توسط پری در پنجشنبه نهم آذر 1385  |
 یادته؟؟؟
سرما خورده بودم حسابی ...

                                  بالاخره...

                                            بعد از این همه مدت... 

                                                                   آهای رفیق نیمه راه یادته؟؟؟

|+| نوشته شده توسط پری در پنجشنبه هجدهم آبان 1385  |
 قصه ی ما خیلی وقته که تموم شده...
 

هیشکی باورش نشد که فراموشت کردم، حتی صمیمی ترین دوستام...

هیشکی باورش نشد که چشامو رو تو بستم، حتی صمیمی ترین دوستات...

هیشکی باورش نشد که بی خیالت شدم، حتی خودت...

 

اما من قصه ی رفتن تو رو خیلی وقته که باور کردم...

می دونی چیه همه ی قصه ها که مثل قصه های هزار و یک شب قشنگ تموم نمی شه... اصلا قشنگی قصه ی ما به اینه که با همه ی قصه ها فرق داشته باشه...

 

اصلا بذار قصه ی ما تو تمام قصه ها گم بشه... انقدر گم بشه که دوستای نامردت نشینن و پشت سرمون حرف نبافن و تهمت نزنن...

 

من فراموش کرده ام ... همه چیز را... تو هم فراموش کن. این برای هردویمان بهتر است...هیشکی باورش نشد که بی خیالت شدم

|+| نوشته شده توسط پری در چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385  |
 دیگه دوست ندارم...

من باختم و تو....

من موندم و تو...

من سوختم و تو...

من شکستم و تو...

 

وحالا می تونم با شجاعت اعتراف کنم:

من خواستم نه تو...

 

پس برو... برو که دیگه دوست ندارم....

برو که دیگه تو قلبم جا نداری...

 

گور بابای عشق و عاشقی...

 

اگه ميخوای بری برو دوباره از تو ميگذرم به گريه هام نگاه نکن من از تو بی وفاترم

تو اشتباه عمرمی تو ديگه تکرار نميشی اين دفعه ديگه برنگرد که واسه من يار نميشی

 

|+| نوشته شده توسط پری در جمعه بیست و چهارم شهریور 1385  |
 بگذار پری قصه هایت باشم...

چشمهای بارانی ام را بدرقه ی رد پاهای خیست می کنم...

و دوباره به چشم های خسته ت قول وفاداری می دهم...

 

نا شکیب چشم به پیچ جاده می دوزی...

و حیف... حیف که نمی توانی ذوقت را در سینه پنهان کنی...

و حیف...  حیف که می دانم چون مرغ عشقی کوچک در استانه ی رهایی هستی...

 

خرده ای نمی توانم بر تو و احساست بگیرم...

 

نفرین باد بر من... 

و بر این بازی مسخره ای که ساختم...

نفرین باد بر عشق... بر این قلب خودخواه...

که ارامش خلوتت را فدای  احساسش کرد.....

 

و چقدر سخت است... باور کردن فرو ریخته شدن آن همه رویا...

باور کردن این که دیگر نه من پری قصه ها هستم و نه تو تک سوار عاشق...

 

چقدر سخت است... باور کردن این که دست های گرمت دست هایم را پس می زنند....

و پذیرفتن این که دیگر در شب هایت حتی خاطره ای هم نخواهم بود ...

 

و چقدر ترسناک ست... بدون تو ماندن... بدون تو زیر باران رفتن... بدون تو زیر لب عاشقانه زمزمه کردن...

باور کن که بدون تو همه چیز ترسناک است...

 

وقتی تو نیستی همه چیز در نگاهم بی رنگ ست... حتی پیشی کوچولوی همسایه... که آن روزها برایش از تو تعریف می کردم…

 

شک نکن... شک نکن که بی تو همه چیز پوچ است... حتی خنده هایم...

می دانم که می دانی بی تو زنده به گوری بیش نخواهم بود...

 

شک نکن... شک نکن که بدون تو نارنجی شدن اولین نارنج و شکوفه کردن اولین درخت انار بی معنی خواهد بود...

 

اما تو شک می کنی... تو شک می کنی که جز تو نام هیچ مردی بر زبانم نمی آید... که جز تو دست هایم را به کسی نمی سپارم... که جز تو دستنوشته هایم را خاک پای هیچکس نمی کنم...

 

و تو فراموش می کنی... فراموش می کنی که من پشیمانم... اما من از یاد نخواهم برد که تو مرا نبخشیدی... و من از یاد نخواهم برد که با دلی پر ز کینه ترکم کردی... و من طرز نگاه آن روز آخر را هرگز فراموش نخواهم کرد....

 

و من تو را فراموش نخواهم کرد...

اخم مکن و بر من خرده مگیر... سعی کردم اما نشد...

 

از یاد برده نخواهی شد زیرا اولین عشق بودی... و من حتی نتوانستم تو را قشنگ ترین اشتباه بنامم.... اگرچه رابطه مان فقط بر پایه ی اشتباهات مکرر بنا شده بود...

اگرچه حرمت نگاهت شکست... درست چون قلب من...

 

تو را نمی دانم اما می خواهم از نو شروع کنم... با تو...

می دانم بازهم دارم زور می گویم... بازهم خودخواه شدم می دانم... خوب می دانم...

 

اما... آغوشت را از من دریغ مکن... بگذار پری قصه هایت باشم...

 

 

 

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 تقصیر من نبود....

 

زندگی شیبی ست... عشق سیبی ست و وای بر حال آنکه در عشق پایبند نظم ترتیبی ست...

و اما تو... قرار نبود آن وقت های تو جایشان را با این وقت های من عوض کنند...

قرار نبود عشق هم مثل بوسه،گیلاس و تعطیلات تابستان اولش قشنگ باشد....

قرار  نبود هرچه قرار نیست باشد...قرار تنها بر بی قراری بود و بس....گمان نمی کنم گناه من سنگین تر از نگاه تو باشد....

اما یقین دارم که دیگر کودک دلت بهانه ی لالایی های شعرگونه ام را نمی گیرد...

مهم نیست فقط یک چیز یاد همه بماند. اگر اتفاقی که نباید بیفتد افتاد، تنها برایت می نویسم. خودت خواستی. تقصیر من نبود. زیر سایه امن ترین سایه بان هستی. دلواپس دلواپسی های یکدیگر باشیم...

 

|+| نوشته شده توسط پری در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385  |
 لحظه های بی تو ...

با یه دست اشکامو پاک کردم...

با اون یکی دستم قرصا رو از تو جاش دراوردم...

روی زمین چهارزانو نشستم...

قرصا رو دورم مثل یه حلقه چیدم...

قرص های سپید... کاشی های جیگری...یه دونه شمع سیاه... وعکس تو...

 

یکی...دوتا...سه تا...

عکست جلو چشمم تار شد...

چهارتا... پنج تا... شیش تا...

بسته های رنگی قرص جلو پاهام خالی افتادن...

یه دفعه باد زد...

شمع افتاد... شمع افتاد رو عکس تو... نه شمع افتاد رو دل من...

 

سرم گیج رفت... یه نسیم کوچولو موهای پریشونم رو از رو صورتم کنار زد... حس کردم همه چیز تموم شد...

یه دفعه تو اومدی...نمی دونم از کجا اما تو اومدی...

من دوباره تو بغلت بودم...

تو دوباره بهم خندیدی...

با همون دستای مهربئنت اشکامو پاک کردی...

 

زیر گوشت نجوا کردم: "من دارم می میرم. آره؟؟؟

یه قطره اشک آروم از گوشه ی چشات سر خورد و افتاد رو لبام.

ترس همه ی وجودم رو گرفت. دستاتو تو دستای سردم گرفتم: "قول می دی سرخاکم بیای؟؟"

 

دوباره تو چشام نگاه کردی...

تو چشام یه آرامش عجیب موج می زد...

داشت همه چیز تموم می شد... داشتم راحت می شدم...

ازم پرسیدی چرا؟؟

- فقط واسه خنده... پس تو هم بخند... به خاطر من...

و تو خندیدی... تلخ ترین خنده ای که در تمام عمرم دیده بودم...

 

زمزمه کردم: "ببین دیگه نمی ترسم... دیگه از هیچی نمی ترسم... باور کن واسه تو مردن خیلی قشنگه...

تو هیچی نگفتی... فقط نگام کردی...

گفتم: "من هنوز دوست دارم."

مثل همیشه تبسم کردی...

بعد انگشتری رو که تو دستت بود رو دراوردی و تو انگشت دوم دست چپم کردی...

 

نالیدم: "حیف که چقدر دیره ...

ولی بی خیال برام از گوگوش بخون...

 

وصدات تو هق هق گریه هام گم شد... می دونستم که دلم برات تنگ خواهد شد...

دوباره پرسیدم: "سر قبرم می آی؟؟؟"

هیچی نگفتی. دوباره شروع به خوندن کردی...

 

چشمام سنگین شد... برای آخرین بار نگات کردم و بعد چشامو بستم...

 

 

چشام باز کردم ... یه فرشته ی مهربون رو دیدم که یه لباس سفید تنش بود... بهم خندید و گفت: خدا خیلی دوستت داره...

 

به دستم نگاه کردم. جای انگشترت تو دستم حسابی خالی بود...

فهمیدم که تازه همه چیز شروع شده... دیگه از آرامش چند ساعت قبل خبری نبود...

دوباره ترس همه ی وجودم رو پر کرد...

 

دلم نمی خواست به هیچی فکر کنم .... نه به خودم و نه به اینکه چه جوابی باید به دیگران بدم...

 

 

به گلای رز کنار تختم خیره شدم و به یاد حرف روز آخرت افتادم: بسه دختر، دیگه نمی خوام ببینمت....

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 چشم هایم...

 

 

حدیث آن دخترک را شنیده ای؟

که در سیاهی چشمانش گل لبخند پسری شکفته بود...

و دخترک هر صبح به قبله ی چشمان آن پسر نماز می گزارد...

و هرشب قصه ی دلتنگی اش را برای ستاره ها تعریف می کرد...

غافل از این که پسر دلبسته ی دیگری بود...

 

دخترک بی ادعا عاشق بود و

تمام بی اعتنایی های عشقش را به پای سربه زیری اش می گذاشت...

 

و آن پسر غمگین بود...

و آن پسر دلگیر بود....

و رازی در سینه داشت...

رازی را که یک روز به دخترک گفت...

 

چند روز بعد مردم دختر نابینایی را دیدند که بار سفر بسته...

به کجا؟

 هیچکس نمی دانست حتی خودش... شاید به سرزمین خورشید...

دخترک رفت...

رفت و در افق ناپدید شد...

و پسر ماند با یک دستنوشته از او:

 

چشم هایم را به ان دختر هدیه می دهم چون یقین دارم او هم چشمانم را به تو خواهد بخشید تا خنده ی شیرین لبانت را آویزه اش کنی...

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 حدیث دیگری از عشق

پسر اشک های دخترک را پاک کرد.

دخترک زیر لب نجوا کرد: "وقتی بروی خواهم مرد."

پسر زمزمه کرد:"وقتی تو نباشی قلبم بی دلیل خواهد تپید."

 

اشک آرام آرام برامدگی گونه های دخترک را طی کرد...

- برایم بخوان. برای اخرین بار...

و آواز پسر در میان هق هق دخترک گم شد...

 

پسر گفت: "به من یک یادگاری بده."

- فراتر از قلبم چه چیز را؟

- چشمانت را و من هم قلبم را به تو خواهم بخشید...

 

و در آن غروب غم انگیز دو عاشق سوگند خوردند و عهد بستند. عهدی که تا ابد هیچکدامشان نشکستند...

 

دخترک دیگر در مردمک چشم هیچکس خانه نیافت و پسر هرگز نغمه ی آوازش در گوش هیچکس طنین انداز نشد...

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 همیشه همیتطور است ....

همیشه همینطور است...

یک نفر می رود تا بفهمد عشق تا چه فاصله ای می تواند دوام بیاورد...

یک نفر می ماند تا تمام لحظه های تنهایی را نقاشی بکشد...

 

یک نفر می رود تا در کوچه پس کوچه های خاطرات معشوقه اش گم شود...

یک نفر می ماند تا در باغچه گل رز بکارد....

 

یک نفر می رود ...

یک نفر می ماند...

یک نفر می میرد...

 

همیشه همینطور است...

همیشه عشق بی رحم است...

همیشه عاشق بی پناه است...

همیشه معشوق بی وفا است...

 

همیشه اشک است...

همیشه آه است...

همیشه چشم به در ماندن روا است....

 

همیشه این یک بیت شعر فروغ همدم خلوت عاشقان است:

هرکه دلداده شد به دلدارش     ننشیند به قصد ازارش

برود چشم من به دنبالش    برود عشق من نگه دارش

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 تو می روی....

عشق تمام شب های بی قراری من است…

تمام ستاره هایی که هرشب برای فراموش کردن تنهایی هایم شمارش می کنم.تمام خنده هایی که آن روزها روی لب هایت خانه می کرد…

 

عشق تمام من و تو بود،

تمام قهر و آشتی های کودکانه مان…

نمی دانی. نمی دانی چقدر دلم برای ان روزها تنگ است و

چقدر از این روزها دلگیرم…

 

می دانم هنوز ان روز آخر را فراموش نکرده ای.

آن هنگام که چون کودکی هفت ساله می گریستم…

و تو درمانده دست هایت را که پر از یاس بود به طرفم گرفتی

و برای اولین بار بود که یاس ها را با خشم به گوشه ای پرتاب کردم…

 

در گوشم نجوا کردی:"عشق تحمل تمام فاصله هاست...

زمزمه کردم: "اما عشق تمام با تو بودن هاست...

و تو از سرنوشت گلایه کردی...

 

اشک هایم را پاک کردم. چیزی در دلم می گفت اخرین بار است که تصویرم را در مردمک چشم گریانت نظاره می کنم...

اشک هایم را پاک می کنم و به تو چشم می دوزم که با گام هایی نامطمئن دور و دورتر می شوی...

می خواهم خوب خوب نگاهت کنم. برای گریه کردن سال ها وقت دارم ولی برای دیدن تو....

 

 

|+| نوشته شده توسط پری در یکشنبه دوازدهم شهریور 1385  |
 قصه...

قصه با تو شروع می شه...

قصه بی تموم می شه...

من تو قصه گم می شم...

                              اما تو نیستی تا پیدام کنی...

انگار قصه باید بدون تموم شه

اما من نمی ذارم

به دنبال رد پاهات به سطر سطر قصه پر می کشم

                         تو هستی. من سنگینی نگاتو هنوز حس می کنم

تو یه گوشه نشستی

بالاخره پیدا شدم

تو می خندی

                             مهربونی حتی توی قصه

                             و من بی قرارم فراتر از هرقصه

 

قصه ی من با تو شروع شده

قصه ی من باید با تو تموم بشه...

|+| نوشته شده توسط پری در جمعه دهم شهریور 1385  |
 ستاره

من از خدا خواستم...

درست همون چیزی که تموم عاشقا از خدا می خوان...

خدا بهم ندادش...

نه اینکه کم اصرار کردم. نه اینکه از ته دلم نخواستم

شاید چون فقط لیاقتشو نداشتم.

شاید هم چون خدا دوسم داشت...

 

نمی دونم... نمی دونم...

اما خدا جاش یه چیز دیگه بهم داد.

یه ستاره...

اگه می خوای بدونی کدومه به اسمون نگاه کن...

کم نورترین ستاره اونیه که خدا به من داد...

ستاره ای که همه غم چشاشو می شناسن...

ستاره ای که هروقت پری گریه می کنه، اون هم شروع می کنه به چشمک زدن........

 

|+| نوشته شده توسط پری در جمعه دهم شهریور 1385  |
 
 
بالا